دو یتیم
صحنه اول: دیان الینور دو وادری به طور مخفیانه با مردی زیر دست خود ازدواج میکند. یک کودک به دنیا میآید، لویی، دختر نابینا. پدر دیان شوهرش را میکشد و او را مجبور به ازدواج با کنت دو لینییر میکند، که از وجود لویی بیخبر است. لویی به نگهداری یک زن دهقان سپرده میشود که خود نیز فرزندی به نام هنریته دارد. هجده سال بعد، زن دهقان میمیرد و دو یتیم به سمت پاریس حرکت میکنند. روزی که به پاریس میرسند، مارکیز دو پریال هنریته را میبیند و تصمیم به ربودن او میگیرد. هنریته ماریان، یک طرد شده، را از خودکشی نجات میدهد. هنریته توسط مارکیز ربوده میشود. ماریان برای فرار از ژاک فرچارد، تسلیم ژاندارمها میشود. لویی، که تنها مانده، به سمت رودخانه میرود و توسط پییر فرچارد، برادر ژاک، از افتادن به آب نجات مییابد. لا فرچارد، یک زن گدا، با دو پسرش زندگی میکند. لویی اکنون به دست آنها میافتد. مارکیز هنریته را به یک جشن در باغ میآورد که به افتخار شوالیه برگزار شده است.